Friday, July 31, 2009

یک غزل

يک غزل گفته ام مثل يک سیب، با رديف بيفتد بیفتد
شايد اين شعر بی مايه باشد ، شايد اين قافيه بد بیفتد
من ولی امتحان کردم امشب ، آسمان ريسمان کردم امشب
شايد اين شعر بی مايه روزی ، دست يک روح مرتد بيفتد
من ولی در پی يک سوالم : اين که پايان اين ماجرا چيست؟:
اين که آخر چرا مرگ بايد روی يک خط ممتد بيفتد؟
شعله بايد بر انگيزم ازخويش ، دار بايد بياويزم از خويش
تا کی آخر در آيينه چشمم ، بر نگاهی مردد بيفتد
بر لب بام خورشيد بوديم ، بر لب بام خورشيدآری
بر لب بام خورشيد ناگاه ، ماه در پايت آمد بيفتد
اشک بر سطر لبخند افتاد ، خواندم از گونه های تو در باد
سيب يک لحظه يک اتفاق است ، اتفاقی که بايد بيفتد
اتفاقی شبيه شکستن ، خلسه ای مثل از خود گسستن
اتفاقی که امروز... فردا... يا نه هر لحظه شايد بيفتد
خيز ودر شهر غوغا کن آزر! آتشی تازه بر پا کن آزر!
رفته است آن تبر دار ديروز، پای بتهای معبد بيفتد
موج بايد برانگيزی از من ، ماه بايد بياويزی از من
موج يا ماه تا نبض دريا ، يک دم از جزر و از مد بيفتد

Saturday, July 25, 2009

شروع و یا خاتمه

وقتی خاطرات آدم زیاد میشه دیوار اتاقش پر از عکس می شه، اما تنها دلت برای اونی تنگ میشه که نمی تونی عکسشو به دیوار بزنی


نمی دونم تا چه حد با این جمله موافقید ، اما هرچی که هست این جمله تا عمق وجود آدم نفوذ می کنه و یکی از اون کسانی که مدتی یه گوشه ای از وجودت رو اجاره کرده بود رو بیرون می کشه! اونوقته که می فهمی شاید تو حواست نباشه زود به زود قلبت رو اجاره بدی و هر دفعه زود فراموش کنی ، اما این قلبه توه که بعد از هر اجاره مدتها به مستاجرش فکر می کنه و در پی دیدنش پیر میشه !!!
می دونم امروزم خیلی یه جوری شد اما باید از یه جایی شروع می کردم دیگه ...؛


Thursday, July 23, 2009

جمعه

امروز جمعه است

روزی که همیشه خاطره انگیزه

از کودکی تا بزرگسالی 

همیشه جمعه ها شیرین و لذت بخش بوده ،آخه معمولا روزهای تعطیل هفته خانواده ها برای لذت بردن از نشانه های خدا و برای بودن در کنار هم به جایی زیبا و دور از دردسر های روزمره میروند

..

اینها را گفتم که بدونید اگه من الان منزل ماندم و بیرون نرفتم دلیلش این نیست که نخواستم از دردسر دور نباشم بلکه این بوده که حرفزدنبا شما هم یکی از همین راه هاست

از بودن با شما خوش حالم

روزی پر از زیبایی

امروز در عمرم برای من جزو دسته بهترین روزها قرار داشت

برای شما چطور؟

من بهترین آزمون زندگیم را پشت سر گذاشتم

آزمونی که با دعای خیر پدر و مادر و عزیزانم و لطف خدا حتما به بهترین نحو به نتیجه می رسد

Wednesday, July 22, 2009

امروز

امروز هم مثل همه روزها شروع شد!!نه با بقیه روزها تفاوت داشت
امروز مثل امروز بود،تنها همین امروز
روزی که با خورشید پشت ابر آغاز شد و هنوز به پایان نرسیده
روزی که حس خاصی داشت
برای من که خیلی زیبا شروع شد
لااقل 1چیزی فهمیدم
امروز خاطره های گذشته را برایم زنده و پر رنگ کرد
امیدوارم مجالی برای بیان تجربیات پیدا کنم

Tuesday, July 21, 2009

امروز ...

من ،خودم یک انسان با تمام معنا و پر از خالی

روزهایی را پشت سر گذاشتم ،مثل همه شما،چه خوب و چه بد!

روزهایی را هم در پیش خواهم داشت ،شاید؟!؟

اما هرچه گذشت و هرچه خواهد امد همه برای همین لحظه و امروز بوده و هست و خواهد بود

امروزتان بهتر از هر روز

ازشما عزیز می خواهم که امروز را در یک جمله تعریف کنید